تبليغاتX
وبلاگ شخصي مسعود توكلي

welcome

سيب سبز
عشق یکی است دوتا شود دیگر عشق نیست مثل خدا که یکی است دوتا شود خدا نیست

 

بنام خدا

 

کاش بادی می آمد و تما م خاطراتم را میبرد

کاش نسیمی می وزید و دنیا را از تمام نامردیها پاک میکرد

کاش بارانی می بارید و همه بی معرفت های عالم را میشست و با خود میبرد

کاش طوفانی می آمد و مرا از روی این کره خاکی برمیداشت

کاش کسی می آمد و میگفت از این پس دروغگویی ممنوع

کاش کسی می آمد و فقط حقیقت را میگفت

کاش کسی می آمد و میگفت دیگر کسی حق ندارد دل کسی را بشکند

کاش کسی می آمد و میگفت دیگر کسی حق ندارد با احساس کسی بازی کند

کاش کسی می آمد و به من میگفت دیگر حق نداری دوست داشته باشی

دیگر حق نداری وجدان داشته باشی

کاش کسی می آمد و میگفت تا حالا هر چه بر سرم آمده و کشیده ام خواب و رویا بوده است

کاش تو می آمدی و میگفتی:" چرا پرت و پلا میگویی ؟! من که نرفته ام ، همینجا هستم کنارت !!! "

 

شنبه ۹/۸/۸۸

ساعت ۰۰/۲۲ - تهران

2 نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:58  توسط مسعود توکلی  | 

بنام خدا

میدونی،

انقدر دلم گرفته و خستم که حتی حوصله خودمم ندارم

دیگه نفس کشیدنم برام خسته کنندست

هرچی که میگذره انگار روزگار محاصرشو تنگ و تنگ تر میکنه و دنیا برام کوچیک و کوچیک تر میشه

اگه تا یه مدت پیش چند نفر بودن که به خاطرشون زنده بودم

اگه تا دیروز از اون چند نفر فقط تو بودی که به عشقت هنوز انگیزه داشتم که زندگی کنم

امروز احساس میکنم حتی توام خیلی از من دوری

احساس میکنم تو یه جای دیگه سیر میکنی و من یه جای دیگه

احساس میکنم توی یه محیط غریب تک و تنها گیر کردم و هیچکسو ندارم حتی خدارو

وقتی به پشت سرم نگاه میکنم و یادم میاد چه شکنجه های روحی که نشدم

وقتی یادم میاد چه شبایی تا صبح گریه کردم

وقتی یادم میاد آرزوهام یکی یکی فنا شدن و منم باهاشون آب شدم و کوچیک شدم

وقتی یادم میاد حتی نزاشتی برای عشقم تلاش کنم، حتی اجازه ندادی برای عشقم بجنگم!

وقتی به خودم نگاه میکنم و میبینم الکی الکی، ۳۰ سال از عمرم گذشت و موهام سفید شد و چهرم شکسته و من هنوز با خودم درگیرم

وقتی...

کاش توام مثل من دیونه بودی و بی خیال همه چی، به من اعتماد میکردی و برای قانع کردنم سلامتی و راحتی و خوشیمو بهونه نمیکردی

کاش توام مثل من از چیزی نمیترسیدی و انقدر برام ارزش قائل بودی که بی اعتنا به همه چی و همه کس دستتو بزاری تو دستمو بریم دنبال آرزوهای خودمون

ولی حیف ...

 وای خدا چقدر دلم برای اون صدات تنگ شده

 

دوشنبه ۲۷/۷/۸۸

ساعت ۰۰/۲۱ - تهران

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:13  توسط مسعود توکلی  | 

 

بنام خدا

چند وقتی است که خوشحالی مبهمی را در دلم احساس میکنم

گاه گاهی که یادش می افتم مضطرب میشوم

این حالت بیانگر مهم بودن مسئله ای است که به وقوع آن نزدیک میشوم

این چند روز خیلی فکر میکنم، بیشتر از قبل

ساعات بیشتری در خودم فرو می روم

بیشتر به اطرافم دقت میکنم، بیشتر درباره مسائل پیرامونم اندیشه میکنم

خوشحالی دیگران خوشحالم میکئد، چون میبینم مثل من نیستند

ناراحتی دیگران ناراحتم میکند، چون میبینم مثل خودم هستند و درکشان میکنم

این روزها همه چیزم نسبی است

اگر کاری انجام میدهم، نیمی از حواسم به آن کار است و نیم دیگرش پیش توست

دوست دارم بیرون بزنم

دوست دارم توی خیابانهای شهر گشت بزنم

دوست دارم توی مجتمع های تجاری چرخ بزنم

دوست دارم کوچه پس کوچه های این شهر بی دروپیکر را آنقدر بگردم تا از پا بیفتم

دوست دارم تمام ویترین های مغازه های بزرگ و کوچک  این ابر شهر را برای یافتن هدیه ای مناسب چشم بیندازم

شاید اضطرابم برای این است که تولدت نزدیک است، و من بیکار نشسته ام و فقط فکر میکنم و غم و غصه میخورم و آه میکشم

دلم می خواست اگر هدیه ای نبود که ارزش تو را داشته باشد حداقل دست در دستانت به چهره معصومت نگاه میکردم و خودم را در جشنت شریک میکردم

دلم می خواست کنارم بودی و صاف توی چشمهایت نگاه میکردم و چشمهایم به تو میگفتند که چقدر دوستت دارم

بارها گفته ام باز هم می گویم غیر از دل چیز با ارزشی ندارم که به تو هدیه کنم

باز هم دلم  با تمام وجود تقدیم تو

  دلم بدون غم هایش پیش کش تو

ولی حرفی هست که نمی توانم توی دلم نگه دارم

نمیتوانم نگویم

چون تمام حرفهایم را به تو میزنم سایه ام

چند وقتی هم که کنارم نیستی در خیالم با تو حرف میزنم

دلم شکسته است

خیلی احساس تنهایی میکنم

دلم آزرده است

بگذریم

یادم رفت حرف اصلی را بزنم

تولدت مبارک

امیدوارم تا ته دنیا زنده باشی و شاد

راستی اگر خواستی میتوانی سهم من از کیک تولدت را هم بخوری!

سهمم را به تو میبخشم دکتر!

 

شنبه ۲۵/۷/۸۸

ساعت ۰۰/۱۸ - تهران 

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 18:16  توسط مسعود توکلی  | 

بنام خدا

انقدر دلم برات تنگ شده که از دلتنگی سرم گیج میره و به شدت درد میکنه.

انقدر دلم برات تنگ شده که حس نفس کشیدن و هم ندارم.

انقدر دلم برات تنگ شده که از دلتنگی چشمام باز نمیشه.

وقتی چشمام و باز میکنم و میبینم تو نیستی، اصلا دلم نمی خواد چشام دنیارو ببینه و چشمام و میبندم.

وقتی چشمام و میبندم و با خودم فکر میکنم که تو پیشم نیستی، تموم غم عالم میشینه تو دلم.

نه میتونم چشمام و باز کنم و نه میتونم چشمام و ببندم.

دارم دیونه میشم.

نمیدونم این شکنجست یا زور؟

ولی هرچی که هست من طاقتشو ندارم.

میدونم اگه نیای بالاخره یه روز خرد میشم!

وای... چقدر دلم برات تنگه، مثبت بینهایت تا ... .

 

پنجشنبه ۱۶/۷/۸۸

ساعت ۳۰/۱۷ - تهران

2 نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:19  توسط مسعود توکلی  | 

بنام خدا

کاش می توانستم خودم را راضی کنم که دست نوشته های زیبایت را اینجا بگذارم،

ولی نوشته هایت را نیز مانند خودت فقط برای خودم می خواهم.

 نسبت به نوشته هایت هم احساس مالکیت میکنم، مانند خودت.

نمی خواهم هیچ محرم و نامحرمی دست نوشته هایت را ببیند و بخواند، درست مثل خودت.

آنقدر زیبا مینویسی که مخیله ام را تحت تاثیر قرار میدهی و از زیبایی کلامت کلماتم رنگ میبازد و نوشتن برایم سخت میشود استاد! 

عزیزم اینجا آسمان مانند آسمان دل تو آنقدر صاف و شفاف نیست که بتوان ماه را تماشا کرد و ستاره ها را چید.

 اینجا آسمان دل من غبارآلود است و تیره .

تو که با ماه و ستارگان نشست و برخواست داری درد و دل من را هم برایشان بگو،

از جانب من به ماه بگو که شب ها به یاد سایه می خوابم ولی نمی آید به خوابم،

 به ماه بگو صبح ها به شوق سایه از خواب بر میخیزم ولی نمی آید سراغم .

 به ماه بگو با تمام وجود سایه ام را میطلبم اما انگار با تمام وجود پسم میزند.

به ماه بگو غیر از دل چیز با ارزشی ندارم که تقدیمش کنم ولی میگوید بخاطر همان دلم نمی خواهد با من بماند!

از ستاره ها بپرس تا کنون چند ستاره شمرده ام تا نذر برگشتنت کنم.

 از ستاره ها بپرس چقدر شب ها گریسته ام تا داغ رفتنت را تسکین دهم.

از ستاره ها بپرس شبها که ازآن بالا زمین را دید میزنند چند باردیده اند که در خواب سایه را صدا زده ام؟! چند بار در خواب التماسش کرده ام ؟!

از ستاره ها بپرس به چه چیزهایی قسم خورده ام که بدون سایه نفس هم با کراهت بکشم!

سایه ام اگر تو خاکستری هستی و سرشار از خاکستر من بدون تو سیاه هستم و زغال.

از هرکسی بپرسی میگوید خاکستری بهتر از سیاه است، این دیگر نه احساس است نه ریا ، عین واقعیت است... .

 به همان ماه و ستاره ها قسم، هر روز نمودار دوست داشتنت در قلبم اوج بیشتری میگیرد و به سمت بینهایت سیر میکند، چه با من مهربان باشی و چه نا مهربان .

 

جمعه ۱۰/۷/۸۸

تهران - ساعت ۰۰/۱۹

 

2 نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 0:28  توسط مسعود توکلی  | 

بنام خدا

وقتی که آفتاب برای اولین بار از پشت کوه بالا اومد و دنیارو با نور قشنگش روشن کرد.

وقتی که خورشید با نور گرمش، تن سرد زمینو نوازش داد و گلها و گیاهان برای اینکه ببینند چی شده که توی دل زمین آشوبه، سرشونو از دل خاک بیرون اوردن و مثل بچه های فوضول به اینور و اونور سرک کشیدن.

همون موقعی که سیب سبز روی درخت از خجالت لپاش رنگ انداخت و عاشق خورشید خانم شد.

همون موقعی که سیب سرخ اونقدر به پای خورشید خانم نشست که سوخت و رنگش سرخ شد.

همون موقعی که گل یاسهای سفید و رنگی با عشوه و طنازی خودشونو از دیوار بالا کشیدنو با نازک کردن پشت چشماشون باعث شدن عالم و آدم بهشون حسودی کننو با اون عطر دلنوازشون عقل و هوش و از سر زمین و زمان بردن . 

اون زمانی که نسیم بهاری وزید و همه جا سبز شد و گلهای ریز و درشت و رنگارنگ مثل معشوقه های تازه بالغ فضای زمینو رمانتیک کردن و همرو عاشق.

اون زمانی که باد پاییزی برای اولین بار وزید و برگ های زرد و که تا دیروز سبز بودن و خودنمایی میکردن و از درخت جدا کرد و محکم به زمین کوبید.

همون زمانی که واژه بی وفایی تو دل برگ خشک و بی جون ترجمه شد.

همون زمانی که بارون پاییزی باعث شد اشکهای پرستوی تنهایی که از هم دسته ای هاش جدا مونده بود و جامونده بود دیده نشه.

همون زمانی که برف سفید زمستونی همه جارو سفید کرد و همه جا مثل عصر یخبندان یخ زد و گنجیشکهای گرسنرو وادار کرد تا دیوانه وار برای پیدا کردن ذره ای خورده نان جونشونو کف دستشون بگیرنو بیان وسط برفا.

انگار در تمام این لحظات خدا می خواست که من اون کسی باشم که آخر فیلم میمیره، اون کسی که همیشه دوست داره و وفا میکنه و هیچکس دوستش نداره و بهش وفا نمیکنه، حتی خدا !

انگار تمام این ساعتها من بودم که حصرت خوردمو رشک ورزیدمو غصه خوردمو توی سرما لرزیدمو تنها موندمو، شدم یه آدم برفی که دماغش مال یه نفر بود و چشماش مال یه نفر و کلاه و شال گردنشم برای یه نفر.

بعد از اینکه برف بازی تموم شد هرکی چیزای خودشو ازش جدا کرد و آدم برفی شد یه تیکه برف قلمبه که نه چشم داشت و نه دماغ و نه کلاه و شال گردن.

 حتی خورشیدم که با گرماش به همه زندگی می بخشید با گرماش زندگی و از آدم برفی گرفت و کم کم به کل از بینش برد.

حالا الان من همون آدم برفیم که دماغ و چشامو بردن.

ولی هنوز کلاهو شالگردنم مونده و کسی نیومده اونارو ببره.

پس منتظر میمونم تا وقتی که کلاه و شالمم ازم بگیرنو آفتاب زندگی اونقدر ظالمانه بهم بتابه که آب بشمو چیزی ازم نمونه طوری که انگار هیچوقت توی این دنیا نبودم.

 

سه شنبه ۲۴/۶/۸۸

ساعت ۰۰/۲۲ - تهران

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 20:15  توسط مسعود توکلی  | 

 

بنام خدا

امشب باز انقدر دلم گرفته بود که نشستمو باز نوشتم

نوشتمو، سیاه کردمو، اشک ریختم، تا شد پنج صفحه پُر

دیدم نه من حالش را دارم این همه را تایپ کنم ،نه تو حوصله داری این همه را بخوانی

پس فقط چند کلمه آخرش را مینویسم :

" ....

 یکم فکر کن سایه

نه به من، نه به خودت، نه حتی به ...

به خدا فکر کن

فقط همین "

 

دوشنبه ۹/۶/۸۸

ساعت ۳۰/۱۰ - تهران

2 نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 23:13  توسط مسعود توکلی  | 

بنام خدا

آهنگ ها، شعرها و تصاویر، مرا میبرند به گذشته

به آنچه بوده و آنچه بر سرم آمده

امشب نیز شعر یکی از سریالها مرا برد به گذشته، مرا چرخاند از گذشته تا حال

گذشته ای که شاید کمی خاطرات خوب در آن باشد

و حالی که خالی است از حتی یک اتفاق خوب

وآینده ای که مانند خودم خیلی خراب و مبهم است، بی تو، سایه

نمیدانم، شاید به قول روانشناسان امروزی، همزاد پنداری میکنم با شعرها، با صداها، با تصاویر

نمی دانم.

نقطه مشترک همه این لحظات، اشکهایی است که جاری میشود

افسوسی است که بر جانم می نشیند، و التماسی است که به آینده میکنم، تا تو بیایی سایه

سایه...! سایه...!

سایه های خوشبختی ام کو؟!

کجایی ای سایه آسایش؟ سایه آرامش؟ سایه اطمینان؟

چقدر من نیاز به تو دارم سایه

نه برای آسایش

نه برای آرامش

بلکه برای یافتن خودم، برای باور خودم، برای احساس خودم

و تو چه بی رحمانه از من میگریزی سایه

داشتن یک سایه که جرم نیست، همه دارند!

حتی گاهی چندین سایه !

من فقط می خواهم یک سایه داشته باشم، زیاده که نمی خواهم ؟!

فقط سایه می خواهم، همین سایه

خیلی گفتم " سایه " ؟

آری میدانم،

دوست دارم از هر ۱۰ کلمه ای که میگویم همه اش" سایه" باشد، سایه

می خواهمت مثل همیشه، تا ته دنیا، تا آخر عمر

 

سه شنبه ۲/۶/۸۸

ساعت ۱۵/۲۱ - تهران

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 22:2  توسط مسعود توکلی  | 

بنام خدا

خاطرات گذشته مثل صحنه آهسته فیلم، مدام از جلو چشمهایم میگذرند و تکرار میشوند

 و من چه زجری میکشم.

حرفها بازم آزارم میدهند.

من یک ظرف سفالی هستم که تکه تکه شده ام، و با چسب تکه هایم را بهم چسبانده اند،

 و حرفهایی که میشنوم مانند پتکی است که مجدد پیکر نحیفم را خرد میکنند.

وقتی میگویی " فقط یک اشتباه " می خواهم سرم را به دیوار بکوبم!

همین ؟

 فقط یک اشتباه ؟

 و این یک اشتباه به قیمت بهترین سالهای عمرم تمام شد به قیمت باختن عشقم به قیمت حدر رفتن و نابود شدن احساساتم به قیمت سلامتی جسمی و روحیم به قیمت بر باد رفتن آرزوهایم به قیمت از دست دادن اعتقاداتم به قیمت از دست دادن زندگی ام به قیمت ...

خدایا، کمک کن دیگر بیشتر از این چیزی ننویسم، جلوام را بگیر این قلم حرکت نکند، به خودم قول داده ام دیگر درباره اش چیزی ننویسم

هر روزی که میگذرد، هرساعتی که طی میشود، بیشتر از این دنیا و قوانینش بدم می آید، بیشتر نسبت به زندگی مسخره دنیا بی میل میشوم

نمیدانم کی، اما مطمئنم بالاخره این همه غم و اندوه و حرف نزده که درون خود انبار کرده ام روزی به صورت یک بیماری بدخیم نمود پیدا خواهد کرد و مرا ازپای درمی آورد .

کاش آن روز نزدیک باشد

 

شنبه ۱/۶/۸۸

ساعت ۰۰/۱۹ - تهران

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 19:33  توسط مسعود توکلی  | 

بنام خدا

دارم می اندیشم که آدمی چه موجود مزخرفی است

چه موجود خبیسی است این فرزند آدم

به این نتیجه رسیده ام که بدتر و وحشتناک تر از آدم موجودی در این عالم خاکی نیست

آن چند نفر انگشت شماریم که نمیدانم پیامبرند، امامند یا ... ،خدا خواسته که خوب باشند، خدا خواسته که هیچ ناپاکی درونشان نباشد

وگرنه آدم به خودی خود کثیف است، نامرد است، دروغگوست

تا قبل از این همیشه خدا را شکر کرده ام که از بین این همه موجود آدم متولد شده ام

ولی حالا آرزو دارم کاش موجود دیگری بودم!

کاش حیوان آفریده میشدم!

دارم فکر میکنم اگر این همه احساس راپای یک حیوان چهار پا ریخته بودم، تا دنیا دنیا بود قدردان بود و از کنارم دور نمیشد

اما ما آدم ها چه ؟

حرف میزنیم، قول میدهیم، ابراز احساسات میکنیم

و چندی بعد، همه چیز را فراموش میکنیم، زیر حرفمان میزنیم، همه چیز را انکار میکنیم

خیلی آدم خوبی باشیم، هزار و یک دلیل واهی می آوریم که من دوستت دارم، عاشقتم، ولی خوب نمیشود! چون دوستت دارم نمی توانم!

تا کی می خواهیم سر خود را شیره بمالیم ؟ دل همدیگر را بشکنیم ؟ همدیگر را خرد کنیم ؟ به یکدیگر دروغ بگوییم ؟

چند سال می خواهیم زندگی کنیم ؟ ۳۰ سال ؟ ۵۰ سال ؟ ۱۰۰ سال ؟

بالاخره چه ؟ چگونه می خواهیم جواب بدهیم ؟

کاش مثل کارتونهای دوران بچگی، جادوگری بود و مرا تبدیل به موش میکرد

تا این همه از آدم بودن خود احساس شرم نکنم

 

جمعه - ۳۰/۵/۸۸

ساعت ۴۵/۱۱ - تهران

2 نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 12:14  توسط مسعود توکلی  | 

 


کدهای موزیک وبلاگ